شاه گشاده ست رو، دیده ی شه بین که راست؟ دیگر عادت کرده ام، دم سحر، گمبولی گمبولی و با چشم خواب آلود، می دود توی اتاق و میگه: بابا آب بده!و جالب اینجاست که فقط هم من باید برایش آب ببرم. مامان نه! فقط بابا!در تمام طول روز مشغول «بازی» ست. شاد، شنگول و بی خیال. بی خیال! بی هیچ دغدغه و نگرانی از آینده!اگرچه هرجا کسی مزاحم بازی یا شادی اش بشود، به سرعت عکس العمل نشان می دهدچه با مراجعه به من یا مادرش، چه با گریه و رفتار اعتراضی.پاسخ من غالبا تکراری ست:_ چیزی نیست باباجون! اسباب بازی ت رو گرفت؟!
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی

چند ساعت قبل، حرفمون شده بود و من طبق معمول، بجای حرف زدن دربارهی محور بحث، به سکوتی بدتر از قهر! پناه برده بودم.
برای شکستن سکوت،
توی تلگرام برام نوشت:
قلبم شبیه ناقوس کلیسایی،
که میکوبد
و قلبت شبیه مسلمانی،
که عین خیالش نیست.
براش نوشتم:
قلبم چون نیشابور،
چشمانت: لشگر مغول!
بعد پرو پرو ادامه دادم:
و پناه بر خدا از زبان قاضی شارع!
...
فاضل نظری ای! بودم واسه خودم.
برچسب:
نویسنده: آروین فرهادی